نادر آرمیان

www.naderarmian.ir

یک روایت از ترس
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٩  کلمات کلیدی: ادبیات ، تندرستی

ماجرایی رو که در ادامه براتون می نویسم، سالی برام تعریف کرده. سالی مثل همه مشاورها تعصب خاصی روی محرمانه نگه داشتن اسرار مراجعینش داره ولی گاهی ماجراهای کلی درباره افراد ناشناس رو برای نتیجه گیریهای خاص تعریف می کنه. امیدوارم تکرار این ماجرا در اینجا خالی از فایده نباشه.

سالی تعریف می کرد که چند وقت پیش مردی بهش مراجعه کرده تو میانه دهه سی زندگی. یک آقای فوق العاده محترم و موجه، با شغل بسیار خوب و درآمد عالی، متاهل و پدر یک پسرکوچولوی یک سال و نیمه. ارتباطش با همسر و فرزندش خیلی صمیمانه و عاطفیه. کاملن معلوم بود که عاشق خانواده اش هست و از طرف همسرش کلی حمایت روحی می شه.

اسم مرد ماجرامون رو بذاریم جرج - منم اسمش رو نمی دونم و از تکرار واژه اون مرده و اون آقاهه خوشم نمی یاد تازه فرقی هم نمی کنه! جرج وقتی به سالی مراجعه می کنه مشکلش ترس بوده. به سالی می گه چندوقتیه که از آدمها می ترسه و هرچی می گذره ترسش بدتر می شه. چند نمونه براش مثال می یاره: چند وقت قبل با مدیرش برای بستن یک قرارداد جدید به شرکت کارفرما رفتن، مدیر جرج رو به خاطر روابط عمومی قویش می برده. ولی جرج این بار با دیدن کارمندها و مدیران کارفرما به قدری می ترسه که زبونش بند می یاد. هرکار می کنه نه می تونه حرف بزنه نه حتا می تونه جلوی لرزش دست و پاش رو بگیره و درعین حال هرچی فکر می کنه نمی تونه درک کنه از چی ترسیده. یا مثلن یک بار وقتی می خواسته از داروخانه برای پسرش خرید کنه اونقدر از دیدن داروخانه چی وحشت می کنه که بی اراده از اونجا فرار می کنه. وقتی همسرش علت رو ازش می پرسه نمی تونسته هیچی بگه چون برای خودش هم هیچ رقمه این رفتار توجیه نداشته.

سالی از جرج می پرسه آیا می تونه بگه از کی این ترسها شروع شده؟ جرج مطمئن نیست. به خاطر می یاره که از زمان تولد پسرش اضطراب داشته که می تونه پدر خوبی باشه یا نه. حالا فکر می کنه اضطراب اون زمان دروجودش مونده و جاش رو به افسردگی و ترس داده. به سالی می گه این وضعیت خیلی فاجعه است، ناسلامتی من پدرم و از دید بچه ام باید قوی ترین آدم دنیا باشم ولی نتونستم حتا برای گوشش که درد می کرد از داروخانه قطره بگیرم! و مصرانه از سالی می خواد کمکش کنه اگر لازمه با دارو یا حتا بستری شدن تو بیمارستان برای مدتی، چون هرچی بیشتر می گذره احساس می کنه کم کم تو خیابون هم نمی تونه راه بره.

سالی می گه قبل از این درباره ترس قضاوت کنیم و بخوایم به درمان برسیم، باید ترس رو بشناسیم. شما از در که اومدی تو، به نظر نمی اومد از من ترسیده باشی؟ جرج می گه نه از شما نترسیدم نمی دونم چرا. سالی می پرسه از مسئول پذیرش دم در چطور؟ جرج می گه نه از اونم نترسیدم! سالی می گه از اشخاصی که تو سالن انتظار بودن چی؟ جرج می گه چرا. فقط یه صندلی خالی کنار یک زن و شوهر بود من ازشون ترسیدم اینقدر که نرفتم اونجا بشینم. ایستادم تا نوبتم شد.  سالی می گه خب پس ببین شما از همه نمی ترسی. حتمن یک دلیلی هست که بعضی افراد شما رو می ترسونن. باید اون دلیل رو پیدا کرد. برای تمرین، به مدت یک هفته یک دفترچه یادداشت همیشه دم دست نگه دار. هرکس رو که در طول روز می بینی، هرکسی که هست، تو دفتر یادداشت کن و بنویس چقدر ازش ترسیدی. بنویس دیدنش چه حسی بهت داده.

هفته بعد جرج با یک فهرست طولانی می یاد پیش سالی. از مدیر و همکار و همسر و فامیل گرفته تا بقال و قصاب و راننده اتوبوس و رهگذرهای خیابون. باهم لیست رو بررسی می کنن. آدمهای ترسناک فهرست، همگی مردهای سفیدپوست قدبلند بودن. جرج از هیچ زنی، یا فرد سیاه یا زردپوستی نمی ترسیده. قدبلند بودنشون هم جالب توجه بوده چون خود جرج هم مرد قدبلندی بوده و چندان با آدمهای ترسناک اختلاف قد نداشته. همین بررسی فهرست تو احساس جرج نسبت به خودش تاثیر مثبتی می ذاره: تا حالا فکر می کرد از همه می ترسه و این یعنی دیوونگی مطلق، درحالی که می بینه ترسش به نسبت اونچه فکر می کرد خیلی محدودتره و این وجه شباهت شاید سرنخ باشه. جالبه که افراد ترسناک نسبت به جرج موقعیتهای اجتماعی خیلی متفاوتی داشتن، مثل همون کارفرما یا داروخانه چی. سالی نتیجه می گیره که ریشه ترس به موقعیت کاری یا اجتماعی جرج برنمی گرده.

احساس جرج نسبت به افراد ترسناک حسی توام با بی پناهی و آسیب پذیری بوده. احساس می کرده این افراد قصد آسیب زدن بهش رو دارن و اون نمی تونه از خودش دفاع کنه. سالی ازش می پرسه دوران کودکی کسی تو رو مورد خشونت قرار نداده؟ جرج می گه نه. سالی می گه به خاطراتت رجوع کن. هیچ خاطره ای از مردسفیدپوست قدبلند و خشنی نداری؟ کسی که بتونه تداعی کننده ترسهات باشه؟ سالی و جرج باهم تو خاطراتش دقیق می شن و مرحله به مرحله زندگیش رو بررسی می کنن.

جرج یک دفعه تکون می خوره: پدرم! قبل از این که جرج چهارسالش بشه، پدرش معتاد به الکل و فوق العاده خشن بوده. جرج خیلی محو به خاطر می یاره که از پدرش کتک می خورده و ازش به شدت می ترسیده. با این حال وقتی به چهارسالگی می رسه پدرش تصمیم می گیره الکل رو برای همیشه کنار بذاره. درحال حاضر ارتباط جرج با پدرش مثبته. هیچ وقت آنچنان صمیمی و نزدیک نبودن ولی جرج نمی تونه بگه از پدرش دلخوری داره یا ازش می ترسه. باهم خاطرات خوب هم زیاد دارن. ولی چرا یک دفعه باید خاطرات چهارسال اول زندگی این طوری به آدم هجوم بیارن؟

سالی نتیجه می گیره که حدس اولیه جرج درسته: مشکل از زمان تولد پسرش شروع شده ولی نه به خاطر اضطراب پدر شدن. جرج برای این که پدرخوبی باشه، آگاهانه سعی می کرده کودکیش رو به خاطر بیاره تا بتونه کمبودها و نواقص زندگی خودش رو برای پسرش جبران کنه. این موضوع و همین طور شاهد کودکی فرزند بودن باعث شده جرج به طور ناخودآگاه با پسرش همذات پنداری کنه و به دوران کودکی برگرده. ترسهایی که از کودکی درناخودآگاه جرج جاگرفتن حالا راهی برای بیرون اومدن پیدا کردن.مردهای سفیدپوست قدبلند تداعی گر پدر خشن و بدرفتار بودن. در مواجهه با اونها، جرج از نظر روانی یک بچه بی پناه و بی دفاع می شد. و هرچه بیشتر می گذشت، تصویرها واقعی تر و ترسها زنده تر می شدن تا اونجا که روی عملکرد بیرونیش تاثیر می گذاشتن.

ریشه یابی این موضوع، نه دارو می خواست و نه بستری شدن تو بیمارستان. جرج تمرین کرد که درمواجهه با آدمهای ترسناک با خودش تکرار کنه: من بچه نیستم، من یک مرد بالغم، من می تونم از خودم دفاع کنم، هیچ آسیبی متوجه من نیست! همین تمرین ساده همراه با ورزشهای قدرتی و رزمی به جرج کمک کرد تا اعتماد به نفسش رو بدست بیاره.

این ماجرا رو تعریف کردم که نتیجه بگیرم خیلی واکنشهایی که به رفتارهای جنون آمیز غیرقابل حل تعبیرشون می کنیم، اون قدرها لاینحل نیستن. قبل از این که کابوس وار جمله  «من دیوونه شدم!» ورد زبونمون بشه، بهتره به احساسمون نزدیک بشیم و سعی کنیم بشناسیمش: اگر ترسه، ترس از چیه؟ اگر غمه، چه جور غمیه؟ بعد سعی کنیم ریشه هاش رو پیدا کنیم.

این روایت مقدمه یک موضوع دیگه هم هست: کودکان و خشونت خانگی