نادر آرمیان

www.naderarmian.ir

هواپیمای کاغذی
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۱  کلمات کلیدی: ادبیات

خانم هکت به مدت یک هفته بود درس آیرو دینامیک رو در کلاس ششم تدریس میکرد، برای تکمیل تدریس مسابقه ای برای ساختن هواپیماهای کاغذی برای دانش آموزان ترتیب داد.

هر دو دانش آموز با همکاری یکدیگر هواپیمایی کاغذی بسازند به طوری که هر هواپیمایی که مسافت بیشتری را طی کند برنده مسابقه باشد ..تام از جف در خواست کرد که با او همکاری کند.

خانم هکت گفت: کتاباتون رو باز کنین تا قسمت ایرو دینامیک رو دوره کنیم وقتی تموم شد ما همکار هامون رو برای ساختن هواپیمای کاغدی برای مسابقه انتخاب کردیم.

خانم هکت تمام هفته گذشته رو به تدریس نیرویی که باعث  پرواز میشه گذرونده بود.

تام از جف خواست که همکارش در این مسابقه باشه، جف خیلی باهوش و تیز بود ولی در دروسش خیلی موفق نبود و شاگرد زرنگی نبود، عده ای به اون لقب دلقک کلاس رو داده بودن و عده ای دیگر به نطرشون اون یه آدم سر به هوا یی بود که تو رویا سیر میکرد، اما تام این جوری فکر نمیکرد بلکه به نظرش جف نه تنها دوست خوبی بود بلکه عاشق پیروز شدن بود و این دلیل دیگری بود که تام ترغیب شده بود که جف رو به عنوان شریک انتخاب کند.

معلم گفت: خوب. بیاین و هر کدوم یه کاغذ بردارین. 15 دقیقه وقت دارین تا هواپیمای کاغذی بسازین، بعدش میریم بیرون و اونها رو پرواز میدیم، اون تیمی که هواپیماش دورتر بره برنده مسابقه هست.

تام به جف گفت: چه جور هواپیمایی میخوای بسازی؟

جف پاسخ داد: هنوز نمیدونم.

تام گفت: من که میخوام تیزترین چیزی که میتونه هوا رو بشکافه و بره جلو رو بسازم.

تام هواپیماش رو ساخت و علامتی که نشون میداد آماده هست رو با خودش داشت. ولی جف هنوز داشت فکر میکرد.

هواپیمای یکی از بچه ها جوری بود که میگفتی هر لحظه امکان داره سقوط کنه و یکی دیگه به نظر میومد که اگه باد مساعد بوزه می تونه یه مایل جلو بره، ولی جف هنوز یه تا هم به کاغذش نزده بود، تام دیگه مطمئن بود که اونا تو مسابقه آخر خواهند شد.

خانم هکت اعلام کرد: هر کس با تیمش بره تو یه خط بایسته. میخواهیم هواپیماها تون رو آزمایش کنیم.

برای داشتن فرصت بیشتر تام از خانم معلم خواست که اونا نفر آخر باشن .. و خانوم هکت هم موافقت کرد.

تام به جف گفت: یالا بجنب ..یه کاری بکن.

مسابقه جالبی بود. بعضی از هواپیماها به زور 1.5 متر میرفتن بعضیها هم خوب پرواز میکردن، ولی یه چیزی مشخص بود که وقت تنگ بود و جف هنوز کاغذ صافش تو دستش بود و هنوز هیچ کاری باهاش نکرده بود.

تام از دوستش خیلی عصبانی و نا امید شده بود  جوری که میخواست بزاره و بره. که یک دفعه خانوم هکت گفت: تام و جف نوبت بعدی شما هستین.

تام به خط شروع مسابقه رفت و هواپیماش رو پرواز داد. بد نبود. از حد نرمال بهتر پرواز کرد.

اگه جف حتی میتونست همین قدر هم هواپیماش رو پرواز بده بازم جای شکرش باقی بود و میشدند جزو رقبای جدی برای بقیه.

جف به خط مسابقه نزدیک شد، درحالی که کاغذش روپشتش قایم کرده بود، بعدش کاغذ صاف ودست نخورده اش رو مث یه شاهکار نشون داد، همه کلاس شروع کردن به مسخره کردن.

جف کاغذش رو مث یه توپ مچاله کرد واونو بسیار دورتر و جلوتر از هواپیماهای بقیه پرتاب کرد.

هواپیمایی که جف ساخته بود از همه دورتر رفت و طرز تفکر معلم و بقیه همکلاسی هاش رو تغییر داد و شاید هم شما رو.و این که برای موفقیت باید تمام امکانات و راه ها رو درنظر گرفت.

آیا هیچ وقت آدم‌های شاد و موفقی را که به رویاهایشان رسیده‌اند ،‌ دیده‌اید؟ تا حالا دلتان خواسته از آنها بپرسید نظرشان درباره خودشان چیست و اصلا دنیا را چطوری می‌بینند؟ سال‌هاست که درخصوص افراد استثنایی که در تجارت، ورزش و دیگر رشته‌ها موفقند، تحقیق می‌شود. در این سال‌ها بعضی باورهای مهم و اساسی درباره این انسان‌های موفق سالم و شاد به اثبات رسیده است.

خودتان بهتر از هر کسی خودتان را می‌شناسید:

مردی یک شب کلید خانه‌اش را گم کرده بود و نمی‌توانست وارد خانه شود. او بیرون منزل در نور چراغ کوچه دنبال کلیدش می‌گشت. کمی بعد همسایه‌اش او را دید و به کمک او آمد تا با هم کلید را پیدا کنند. اما بی‌فایده بود. پس از کلی جستجو همسایه از او پرسید: اگر تو کلید را در منزل گم کرده‌ای،‌ چرا در خیابان دنبال آن می‌گردی؟ مرد پاسخ داد: چون در خیابان نور بیشتر است! حالا تصور کنید شما جهت و معنای زندگی را گم کرده‌اید. اگر از مردم بپرسید اهداف شما در زندگی چه باید باشد، درست مثل این است که در خیابان دنبال کلیدی بگردید که درخانه جا گذاشته‌اید. هیچ‌کس به شما نمی‌تواند بگوید چطور به زندگی‌تان معنا ببخشید. روش دیگران به درد شما میخورد. شما باید درون خودتان را جستجو کنید. حتی اگر یک عمر برای یافتن پاسخ‌های خود جای دیگری را جستجو کرده‌اید، به محض این که به درون خودتان رجوع کنید، می‌بینید که پاسخ سوال‌های زندگی برای شما روشن می‌شود.

اگر گام به گام پیش بروید، به هر چه بخواهید می‌رسید:

حقیقت این است که هر نوع مهارتی را می‌توان یاد گرفت، هر مشکلی را می‌شود حل کرد و هر کاری را می‌توان به نتیجه رساند، فقط اگر مرحله به مرحله پیش بروید و کارهای بزرگ را به قسمت‌های کوچک‌تر تقسیم کنید. وقتی یک کار بزرگ را به چند مرحله کوچک‌تر تقسیم کنید، انجام آن آسان‌تر می‌شود و دیگر به نظرتان سنگین نیست. ما ناخودآگاه در بسیاری موارد این کار را انجام می‌دهیم. مثلا وقتی قرار است یک شماره تلفن را به خاطر بسپاریم، اعداد آن را ۳ تا ۳ تا یا ۲ تا ۲ تا حفظ می‌کنیم.

نکته مهم آن است که اگر می‌خواهید دیوار بین خود و رویاهای زندگی‌تان را بردارید، بهترین کار آن است که آجر به آجر پیش بروید تا به هدفتان برسید.

اگر روش شما جوابگو نیست، آن را عوض کنید.